دلم برای نگاهت بهانه می گیرد
 

سلام

ازاین به بعد شعرها ، نوشته ها، مقاله ها و حتی کامنت های من فقط به نام الهام محمدی گهروئی هستش

و

دوستان خوزستانی می تونن شعری از منو در روزنامه ی همشهری     ( ضمیمه ی خوزستان ) بخونن

البته این بارهم پسوند فامیلم قید نشده و آخرین باره که این مشکل پیش میاد ...
|+| نوشته شده توسط الهام محمدی گهروئی در یکشنبه هشتم مرداد 1391
 

سلام

دنبال یه بهانه ی قشنگ می گشتم برای به روزشدن ،یه بهانه قشنگ ترازیه غزل تکراری و امروز این  بهانه رو دارم ،اولين مجموعه ي شعرم منتشرشد:

                            چه سرنوشت غريبي كلاغ هادارند..

|+| نوشته شده توسط الهام محمدی گهروئی در چهارشنبه سوم اسفند 1390  |
 گرفته دلم
نفس نفس به هواي تو خو گرفته دلم

غزل ترانه ی چشم توكو؟ گرفته دلم

هنوز واهمه دارم زخاطرت بروم

بگوكه درتب وتابي بگو گرفته دلم

قدم قدم بكشانم به خلوتت وببين

كه جزتو ازهمه ی شهر روگرفته دلم

كسي كه سهم مرا ازتو وزمانه ربود

صريح وساده بگويم ازاو گرفته دلم

نه رنگ جنگل ودريا ،نه آسمان نه عسل

فقط به قهوه ی چشم توخو گرفته دلم

|+| نوشته شده توسط الهام محمدی گهروئی در شنبه دوازدهم شهریور 1390  |
 غروب کرده ام اینجاکه ناگهان باشی


این پست حذف شده است
|+| نوشته شده توسط الهام محمدی گهروئی در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389  |
 خنده تو

نان را ازمن بگیر، اگرمی خواهی

هوا را ازمن بگیراما

خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری ،

آبی را که به ناگاه درشادی توسرریزمی کند ،

موجی ناگهانی ازنقره را

که درتومی زاید .

از پس نبردی سخت بازمی گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی

اما خنده ات که رها می شود

و پروازکنان درآسمان مرامی جوید ،تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید .

عشق من ،خنده تو

درتاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگردیدی به ناگاه

خون من برسنگفرش خیابان جاری ست ،

بخند زیرا خنده تو

برای دستان من شمشیری ست آخته   .

خنده تو در پاییز

درکناره دریا

موج کف آلوده اش را باید برافرازد

ودربهاران ، عشق من ،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که درانتظارش بودم ،

گل آبی ،گل سرخ کشورم

که مرا می خواند .

بخند برشب ، بر روز ، بر ماه

بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره ،

بر این پسربچه کمرو

که دوستت دارد،

اما آن گاه که چشم می گشایم و می بندم ،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را ، هوا را ،

روشنی را ، بهار را،

ازمن بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم .

                                       (( پابلونرودا- شاعرشيليايي ))

|+| نوشته شده توسط الهام محمدی گهروئی در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389  |
 قدم ها راکمی آهسته بردار

قدم هاراکمی آهسته بردار

به رویای شب من پای بگذار

تمام روزراباخنده سرکن

تمام طول شب باگریه بیدار

به شهری که تبش بالاست برگرد

بده تکیه به تنهایی دیوار

مرابا چشمهایت مبتلاکن

به سایه روشن شبهای دیدار

به جای زنده رودت رودکارون

به جای کاج هاهم نخل بگذار

دلم بدجورمی گیردبرایت

قدم هاراکمی آهسته بردار

|+| نوشته شده توسط الهام محمدی گهروئی در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389  |
 
 
بالا